جذام خانه


منزل
قديما
چاپار
 

شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧

 

.......

 

این ساراندا, تو کوچه های کدام بارانی ما پیدا شد؟ از خودم می پرسم این ساعتهای شنی این عقربه های مست که هیچ وقت تماشایم نکرده اند بازیچه چه کسی شده اند که تمام تابستانها را از تو قایم می کنند؟ سرمهای ناپاک قطره قطره های آخرین باران زمینند چترت را کنار بگذار این نشئه آخرست که نفسم را بند آورده و اگر فراموش کنی سلولهایت را اتم به اتم, کودکی ما از ویرانه ها سر در می آورد. هیسسسسسس شده ایم ! کاش این پله ها تمام می شدند امحاء و احشا ی ماست رو پیاده رو رو تابستان 87 و تمام دوریهای بی پایان سیاره نمی دانم چه ام شده که فقط آس می آورم می دانم که هر چه دارم نذر این آخرین باران خواهم کرد می دانی که ! بند نمی آید...

 
 

arash mansoor

 

سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧

 

 

 

هلهله می کنم با باران

با ناودانها و سقفهای ساراندای تو که از من دور می شود گاهی

یا گاهی در عکسهای سالها پیش زنی تاریک پیدا می شود

از دخترعموهای ریزه میزه ام می ترسم

از گیسهای بالغ و نگاههای تازه تازه خیسشان می ترسم

و بعضی اوقات که لبخندی نمی ماند برایمان از نرگس  هم می ترسم

از سینما جمهوری یا کافه های این بالا بالاها که قد می کشند  در حلقه حلقه های دود مگنا و

      فرشتگانی که فراز باران ایستاده اند و نگاهمان می کنند و دعاهایی نامفهوم را روی طره های قهوه ایت می ریزند

واینکه پیاده و چرک در انقلاب تو  در کتابفروشیهای بی دفاع و آبمیوه فروشهای مست سر برمی گردانی و نگاه می کنی به آخرین قطره

سر بر می گردانی و لبخند می زنی از پیکان مدل 60  از کوچه های شهیدانت

عکس کوچکیست که قاب می کنم

می بویم

می بوسم

 

قبول کن

این آخرین بهانه است:

هنوز اینطرفها باران می آید

 
 

arash mansoor

 

سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧

 

 

 

همه رستگاران زمین

بخشی از یک روایت بلند

 

سه بار مرور می کنم اسم بانی این نوشته را تا بعد که می نویسم مطمئن باشم این نه قرار است شعر باشد نه داستان نه حتی یک جور ابراز احساسات.حالا مطمئنم که می خواهم درباره هستی غریب خودمان بنویسم.اما نمی دانم که از کجای این مساله شروع کنم .بگذارید بنویسم که ما آدمهای نابود شده هستیم.اکثرمان گیجیم و فکر می کنیم باید کاری بکنیم درباره زندگیمان اما حتی وقتی در خیابانها به دنبال این تحول هستیم هم بیشتر به دنبال لحظه ای هستیم که تنها در  رختخوابهای قیژ قیژو یا روی موزاییکهای سفت آپارتمانها دراز کشیده ایم.

این مساله یک جورهایی در رفتار منگ و نگاههای خسته مان پیداست.با این حال گه گداری اتفاقهایی در این زیستنهای خسته می افتد که تکانی به خودمان می دهیم و می خواهیم که کاری کنیم.نمی خواهم این را الان بگویم اما واقعیت اینست که خیلی زودتر از آن که بخواهیم اینها هم رنگ می بازد و باز می فهمیم که یک جور توهم سراغمان آمده.این طور است که کسی نباید خیلی خنده های مارا باور کند و از طرفی باید گریه هامان را خیلی جدی گرفت.نباید خیلی در گفتن فلسفه بافی کرد این یک اصل مهم ادبیست.با این حال فقط اضافه می کنم که ما همیشه اینطور نبوده ایم .یعنی یک زمانی که از الان فاصله دارد ما آدمهای خوشبختی بودیم .شاید حتی خوشبخت ترینها.بعد یک باره همه چیز عوض شد.همه چیز رنگ عوض کرد و داستان ما روایت جدیدی را سر گرفت.اینها را زیاد به کسی نمی شود گفت. چون آدمهای بعد از ما که الانمان را می بینند باورشان نمی شود که ما همیشه این طور نبوده ایم و آدمهای قبل از ما مسخره مان می کنند به خاطر این اراجیف.پس بگذارد اینها یک جور راز باشد بین ما و شمایی که اینها را  می خوانید.و اگر فکر کردید بعضی وقتها غصه داشت اذیتتان می کرد یک کم به ما فکر کنید تا ببینید که غم داشتن به این راحتی ها نیست.آن وقت یک کم خوش باشید و یک کم به ما هم فکر کنید و اگر شد تلفنی هم به ما بکنید.حتی اگر فحش هم بدهید خوشحال خواهیم شد.گفتم اینها را یک نفری باعث شده که بنویسم.و دلم می خواهد الان باز برای خودم یاد آوری کنم که اینها را بیشتر می خواستم با آن آدم در میان بگذارم ولی چون الان دستم به او نمی رسد و ترجیح هم می دهم که دستم به او نرسد و او هم همین را دوست دارد پس چیزی از اسمش نمی گویم.زیاد خوش شانس نیستید که شما هم دارید اینها را می خوانید.اما چه می شود کرد آدم همه کارهایش را برای خوشی نمی کند یا بعضی وقتها از دستش در می رود و یک اتفاقی برایش می افتد که دیگر افتاده و دماغش را سوزانده.کاریش هم نمی شود کرد.مثل حالای شما.شروع کردن سخت بود اما انجام شد.پس با من بشنوید و بخوانید که روزی روزگاری در کشوری که ما در آن زندگی می کنیم ....

 

 

 ***

 

 

 در آن روزهایی که شما نبودید و ما هم نبودیم  و پدرانمان  هم نبودند  در یکی از این شهر کوچولوهای شمالی مردی بود که هر روز با دوچرخه زهوار در رفته اش کوچه های بیست سالگی را پی دختر پر ناز و عشوه شهرش می رفت.آسمان آن موقع ها آبی تر از الان بود و موهای گریس زده پسر زیر نور آفتاب می درخشید مثل جفت چشمهای میشی و پیرهن سفید گل و گشادش و باد موها را عقب می داد.بله داستان ما از همین جاها شروع می شود .مادریزرگ جلو جلو می رفت و نگاههای غمزه ناکش دل پسر را بی تاب تر می کرد.کاش بودیم ومی دیدیم که چه طور می رفت پدربزرگ.چه طور دلش تاپ تاپ صدا می کرد .دوچرخه آرام زیر پاهای پدر بزرگ صدا می کرد.اما او مست نگاههای هر از چند گاه دختر بود.این لبخندها و نگاههای گاه گاه می کشاندندش.تا همینها باشد که  که همه ما باشیم و دنیا یک کم به خودش بیاید با خاطره ماهایی که گوشه ای در کمر پدربزرگ وول می خوردیم و بی تاب بودیم برای بدنیا آمدن .مادربزرگ آرام از گوشه چشمها دل پدربزرگ را خط خطی می کرد .چه ساعات و لحظاتی گذشت برای آنها وقتی در ساحل شمالی تنگ آغوش هم لم می دادند و به موج موج خزر خیره می ماندند .وانگار دیگر نمی خواستند زمان اصلا بگذرد.نمی خواستند لحظه ای از کنارشان بلغزد که در آن حضور هم را نفهمیده باشند.این خاصیت همه ما بود وهست.و این را هر کسی نمی داند.نمی تواند که بداند.نمی داند که ضعف همه فامیل ما در آن نقطه است.در جایی که دلهای کوچکمان بلرزد و بدنهامان گر بگیرد.آن وقت است که ما آرامیم مثل همه موجهای تابستانی خزر و کسی دیگر نمی تواند آن آرامش را از ما بگیرد .و ما همه زندگیمان را پی همان یک لحظه می گردیم.این را به کسی نگویید و به روی خودتان هم نیاورید که این را می دانید.چون برای ما خطرناک است.برای پدریزرگ هم خطرناک بود.خطر پشت تپه های ماسه و شن کمینشان را می کشید وقتی آرام آرام لبها روی هم می لرزیدند و دستها نوازش کنان تمام آن نوار شمالی را طی می کردند.اسمش امروز یک کم دروغ به نظر می رسد اما می دانم که در تمام خاندان یک جور تپش غیر عادی سینه ها وجود دارد در سینهای مشکی زنهای خاندان و در سینهای گشاد مردها.اسمش عشق هم نباشد طوری  نیست.اما یک چیزی هست.غروب خزر آن روزها باید دیدنی تر از حالایش بوده باشد و چه نشئه و مست آن دو بر می گشته اند به خانه هایی با سقف ایرانیتی که بوی نم دریا همه اش را پر کرده بود.پدربزرگ هیچ نمی دانست تجربه عاشقانه اش  را همه پسرها و دخترهایش تجربه خواهند کرد و بعد مثل یک جور سرماخوردگی ملایم در همه شهر پخش خواهد شد.19 ساله گی پدریزرگ مثل 30 سالگی پسر بزرگش مثل 29 سالگی نوه پسریش مثل 20 سالگی دخترش مثل 35 سالگی عمو محمد و همه آنهای دیگری که خواهم گفت برایتان زیبا بود.و باقی عمرش همه سعیش را کرد تا آن خاطرات زنده بمانند مثل معتادی بود که همیشه دنبال آن نشئه اولست.اینها را اول گفتم .قایم کنید اینهارا .کسی نباید بداند جز ما و شما و همین.فقط یادتان باشد اگر چشمهای یکی از ما سرخ و منگ روی شما ایستاد به او نه نگویید.چون یک جورهایی عاشق شما شده و اگر نه گفتید به....به رستگاری نه گفته اید.اینست اصل داستان و باقی حرفهایم روایت اینست.روایت رستگاران زمین.

 
 

arash mansoor

 

یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧

 

 

 

قسمت1

کنش بیانی وکارکردی زبان در حیطه ادبیات و خلق الساعه بودن جغرافیای متن در شهود مادرانه مولف

نوشتن همین وتمام.جنون سالها و سالها.قدم زدنی لذت بخش که اعصار را در می نوردد.از اولین بشری که زبان را خلق کرد غرقه در لذت حضور اولین کلمه تا آخرین من مولفی که می نویسم.شباهتش با لیبیدو یا هر آن لذت بی حصری که بتوان تخیل کرد.لذت نوشتن و لذت خواندن.اینها دغدغه های منست و اینها درد دلهای من.نمی نویسم که کسی لذت ببرد می نویسم که لذت ببرم.چه می شود که نا متناهی بدل به بازی کمرنگ معانی و زبان بازی سخیف من های نه مولف که توسری خورده و تحقیر شده برای یافتن عرصه ای برای بیان احساسات و اندیشه ها و شعارها می شود؟شاید آغاز این بازی حضور مسکوت نشانه هایی از تهلیل و زوال خلق باشد و به تبع آن نادیده گرفتن ابزار نوشتن باشد.اما وقتی این تقلب اینقدر همه گیر می شود که انرژی واژگانی خیل عظیمی معطوف به این حقارت می گردد ناچاریم که ساز و کارهای بزرگتر و سازمان یافته تری را برایش تعریف کنیم.

1.       بیان

کنش اساسی زبان بیانگریست.هر کلمه هر جمله و هر گقته ای دلالت می کند به چیزی جز خود.و این کنش چنان ذهن را در بر می گیرد که زبان بدل به شیشه ای می شود که جهان از ورای آن قابل تعریف و توضیح می شود.کنش بیانگری و معنا داشتن کنشی ذاتی برای ذهن می شود و دیگر وقتی می گویید اسب به حروف این کلمه  و ضرباهنگ آن فکر نمی کنید وقتی می گوییم برف سرمای آن را حس می کنیم.متن اما به گونه ای دیگر عمل می کند:

نه

این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست

این برف را

که بر ابروی و

بر موی ما می نشیند.

این بار برف نیست که می بارد. کلمه با همه هستی سردش ظهور می یابد.و هر واژه همنشینش هم می بارد.بیانگری کنار می رود شیشه می شکند و بدل به دیواری می شود که مقابلت قد علم می کند.تبدیل آن کارکرد بیانگری به تلأ لو کلمات خود محصول اتفاقی دیگر است. محصول حادثه ای پیش بینی نشده اما شکیل و تراش خورده حادثه ای نه ماورایی که عینی و در دسترس می ایستد و تو نظاره گر ش می ایستی.

بگذارید مرور کنیم:

کلمه تحت کنش دلالت به نشانه ای بدل می شود که مبتنیست بر چیزی غیر از خود آن کلمه...اما آیا کلماتی چون عشق آزادی دوستی و....هم به جهان خارج کلمات دلالت می کنند؟می بینیم که نه.در تعریف عشق باز گروهی از واژه ها هستند که به یاری می آیند.این دلالت از کجا می آید؟سوالی مهم که لازمست کمی در مورد آن فکر کنیم.بهتر است اینطور مطرح شود:

چه چیزهایی نحوه فکر کردن مارا شکل می دهند و تعریف می کنند؟چه کسانی یا چه چیزهایی وادارمان می کنند که ناخودآگاه با شنیدن یک کلمه همه به مدلولهای مشابه فکر کنیم؟این شباهت به خاطر ذات بشریت نمی تواند باشد.چه فکر ما در مورد آزادی با فکر پدرانمان یا فرزندان احتمالیمان متفاوت است.و نمی توان فکر کرد که نسلهای پیش و پس از ما فاقد این ذات بشری بوده اند.بنابراین عواملی وجود دارند که تعیین کننده شبکه های معناگر ذهنمان هستند و با زمان هم این عوامل تغییر می کنند.بحثی باز و بسیار بسیار گسترده....

 
 

arash mansoor

 

جمعه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٧

 

....

 

1

پسرها صبح به خلوت می روند

خورشید  در آغوششان می لمد که دیگر دهان ماه را کاشی به کاشی نمی بوسد

کافه های سرد با قهوه ای رنگ نوازش تو و لبهای ماه زده ات

آخ...چند تا شیطان و چند تا جهنم چشمک زن خیابانهای تواند

شهری بی خواجوی من    بی نصفه جهانت

پسرها ظهر قایم می شوند

زنبورها باسنهاشان را سیاه می کنند

تنها یک بار دیگر نگاهشان کن

فقط یک بار یک بار دیگر که دارند هم را می لیسند انگار شاخکهادر هم گره می خورند

وبعد

وبعد.

 دیگر اسمت را فراموش کرده ام

گفتی زنی تنها در اتوبان تهران-قم هر روز پیاده می آید؟

نمی روم که ببینم دخترهای ساختمان روبرویی در اتاق خوابشان چه جور لباس عوض می کنند

که د رآشپزخانه شان چه جور لباس می پوشند؟

فقط به زن تنها خیره ام

به ته آسفالت که فرو می رود در صدا

این صبوری منست روی خط تلفن

خوب گوش کن

تنفس توست روی بند رخت

خوب تماشا می کنم

جان دادن ماست این روی هرروزهء هرزگی

لمس کن خوب

چمدانها را از ساعت 5 ترمینال غرب چیده ام تا تو بیایی

خیس

وتا باران بعد صبر کنی که ساعت 7 تعاونی یک ببردمان به همان رودخانه

نازنینم! این حواس کسی نیست که روی ما جمع است

خاطرات ماست

2

به شیشه خانه شما سنگ

به دروازه خانه خودمان آب ریختیم

باران که گرفت مارا سیل برد شمارا زلزله

چه جوری  دیگر به فکر نیم وجب از خانه تو باشم که دشمن اشغالی گرفته؟

قطع کن

من تاب این همه نسکافه و مستی ندارم

کافه ای که تا این وقت شب باز است سر سرم شرط برنامه ای دارد

حیا ندارند مردم که نمی میرند

همه از همین دره ای پرت می شوند که ما تهش کافئین می زنیم

مدت اعتبار ما همین یک دقیقه است

قطع نکن که تا ابد برقصیم  مست مست و عربده بکشیم با مجوز رسمی عربده کشی در نیمه شب هر آپارتمانی

راستی ساعت چند بود که رفتیم؟

زن پیاده اسمش چی بود؟

ما نمرده ایم که هنوز

می بینی

می نویسیم این فصل یک سفر است

چمدان داری بیا

-می دانی که نازنینم-  اما زن تنها چمدان ندارد

نمی دانی چه قدر دیگر مانده؟

 

3

از تلفن کارتی زنگ نمی زنم که

با اولین کلمه پاک می شوی

حالا جرئت داری بگو از کی حرف می زنی؟

بگو .

 
 

arash mansoor

 

جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸٧

 

خسرو شکیبایی هم رفت...

 

بازیگر هامون و خواهران قریب هم رفت.سینمای ما حالا تنهاتر است بی شیرینی بازی شکیبایی

 
 

arash mansoor

 

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧

 

....

 

می بینید......زنده ام!!.....این هم علامتش:

 

آنها بر می گردند به آپارتمان نشینیهای سابق

به شهری که از آن گریخته اند.

پله ها را یکی یکی بالا می آیند

یله به دود سیگار و این آسمانی که هر روز حامله است

به حضور تزسناک ملایکه زیر کاناپه ها و مبلمان کرایه ای که زنهای قد کوتاه از زنجیرهای همشهری کشیده اند تا

تا نیم باران همیشه

تا لرزش آهسته و مداوم سومین سیاره زیر کفشها

تا نگاههای حشری پسرهای بلوغ

تا چکه چکه سینک خراب آشپزخانه که دیگر دارد روحمان را تکه تکه می کند

می خزند روی آسفالت خراب خیابان انقلاب

می سرند روی هذلولی های سنگفرش و مناسبات تورم جهانی نفت و گوجه فرنگی های شهرداری

برمی گردند تا خط خطیهای دبیرستان دخترانه هفده شهریور

با سردرد ی که تا زانوها تیر می کشد

روزنامه را بین پاها گلوله می کرده اند

از شام

از مونوریل

از فوتبال

از صفحه حوادث

از ادارات

از لوازم آرایشی

از کوناهترین مردان

از لوله کشی

از گوشت قرمز

از دیابت

از تعطیلات حرف می زنند

وهیچ خاطره ای نداشتند

  وقتی در ایستگاه اتوبوس با حسرت سیگار بلیط فروش را نگاه می کرده اند

 

 
 

arash mansoor

 

پنجشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٦

 

برگشت

 

,و این طرح بزرگیست مثل زیستن که دارم شروع می کنم...نامش شده فعلا همه رستگاران زمین...یکجور بیوگرافی ماست ...نمی دانم....می نویسمش و خواهید خواند آیا؟

 
 

arash mansoor

 

دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦

 

اول

 

فعلا اسم ندارد و این مقدمه اش می باشد، از تهران، از تهران تو ...


مقدمه...

وقتی انطرف بزرگراه می ایستادی و به نوربالای ماشینها زل می زدی ، پریشانی زلفهای خرماییت نشعه ام می کرد ، مانتو بلوطی رنگ دکمه فلزی را که می پوشیدی ،جنون می لرزاند تیر برقهای فشار قوی کنار اتوبان را هم. به این زودی تاکسی نیاید کاش، کاش نیاید ... نیاید... هنوز هم دعا می کنم . برای تک تک نیم نگاههایت نذر کرده ام ، می ترسم . می ترسم. حالا دیگر آخر چیزی نمانده برای خطر کردن. خودم مانده ام و چند تا تیر برق فشار قوی که تا ابدیت این اتوبان را می روند . انگار دسته سینه زنهای ترک باشند که نفـیر مداحشان قندیل بسته باشد از نفری تا نفری . چراغ زنبوری روی کولشان گذاشته اند و می خوانند. عزای این اشرف مخلوقات را در شفیره سیمانی و سنگی اش گرفته اند. از بی توییست . از اینکه دیگر بلوطی رنگ هیچ پارچه ای نیست که دیدش بزنم در روشن و خاموش نوربالای ماشینها . شهران ... شهران آقا ! شهران ...

 
 

arash mansoor

 

سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦

 

.....

 

باید گفته شود از این صفحه کلید متنفرم اما...

فردا مهاجرت خواهم کرد از گوری به گوری

از تله ای به تله ای

ودلم تنگ می شود برای این گور همان قدر که همه این مدت برای آن گور دلتنگی می کردم

آرزویم اینست که شهری باشد با همه آنها که می شناسم که این دوری اینهاست که عذاب دارد حالا هر چه قدر هم حافظه شلنگ و تخته بیندازد

نوشتن ترک نخواهد شد اما وبلاگ نویسی.....خسته ام می کند...

این تفدیراست و من تسلیم  مگر نه که همه مان تسلیمیم

آهسته خواهم بوسیدشان با نگاهی و خواهم رفت بی هیچ نگاهی

 
 

arash mansoor

 

 
جذام خانه

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

arash mansoor

رفقا

سكوي هنر

خیابان 13

افواه

جازما

حميى شريف نيا
غزل معاصر
تن ولگرد

ماريار عارفاني

ماريار عارفاني

شعرهاي تيرىاى

مهىي

حسني

ماؤيار پشتيباني
Persian Blog
 
[ منزل | قديما | چاپار ]