مربوط تو هستم
پلاسیده و مرغوب تر از گمرک
صادر شده ام به نه تنهایی که از مسیر عراق تا امامزاده ای در میدان تجریش پیرتر و بردبار به انتظار تن می دهد
صادر شده ام به خیابانی صورتی ،مستور لای درختها و سنگین درون ترافیک پایتخت
پرونده ام در شعبه دوم جنایی دادگستری زیر دستهایت ورق خوران و لرزان
تو کنار پرنده هایت سکوت و شراب را ورق می زنی
در خیابان الف تهران.
پستم کرده ای به تابلوی بلواری در غرب
مرجوع شده ام به صدایی نیمه شب،ریز ریز که از پله ها بالا می ریخت و هراسیده از رنج و نمک می گفت .
نمناک موجی جنوب
و جمعی پارک ملت.
پا به پای اتوبان تهران- کرج
کرج- قزوین
رنگ یاس و عطر صفحه کلاچ.
پستم کرده اند تا دره ای کنار ملخها و قورباغه ها
آوازهای عجیبی بخوانم.
نیم گمشده من در نایلونهای فروشگاههای زنجیره ای زنجیر شده ست به ماشین لیاسشویی
و نیم گمشده من در وردهای تبت ،مست و درگیر جریانی از برف و سقفی ورم کرده از ذات الریه.
آوازهای بیگانه خواندیم در زیرزمین هفت طبقه
ترانه و تنبور به دست گشتیم در پارکهای زعفرانیه
و پارکینگ هنوز برای دل دل کردنهامان جا ندارد.
-رویاهای هزار پاره
-نورافکنهای نیلی در لونا پارک
-آسفالت ویران کوهی در شرق
-تمایلات پوچ زنهای دادگاه خانواده
-جادوگریهای مردانه در ویلایی در برزخ تاکسیها و تفاله های قهوه و طاعون و بیمارستان و یاس
-نمایش های نا تمام تمام تالارهای تئاتر شهر
-سرودها ،وردها ، صبوریها ،دروغهایی از پوست و گوشت و استخوان
-شعرهای نامفهوم ،شعر های شالیزار میدان انقلاب ،شعرهای اتوبان همت ،شعرهای شکوفایی ،شعرهای مرگ و عصیان
- کلماتی که دوستشان داشتیم
با اینها فرار می کنیم
-چمدانی از فیلمهای هالیوودی کتابفروشی خانوادگی کوچه یک طرفه ،طرفهای سفارت آفریقا
(که گرممان شده بود ناجور و عرق می ریختیم و بنزین نداشتیم که شبانه سطل آشغالهای گاز اشک آور و
سیاه پوست را بسوزانیم مگر معجزه ای شود در خیابان ولی عصر
مگر در تاریکی یکی یکی تیربرقها اتصالی کنند و ببینیم آن شعله آسمانی را در کف آسفالت متورم و عق زنان خیابان دربند)
-ساکی از زرنیخ و قره نی
از تابلوها از اخطارها از ممنوعیتهای ورود ،خروج ،عبور و مرور و
عکاسی(که هنوز آلبومی از سیاهپوستهای سفارت را ورق می زنی و به خاطر گرسنگی ،خون و چشمهای هراسیده و غمناکشان گریه می کنی)
-ارکستری برای عشق
-سی.دی های مثل کراک مثل هرویین در عروق مغز
-نشئه رانی هایمان در دربار پاساژهای میدان ونک ،میدان ولی عصر ،میدان محسنی
با اینها اشکهایمان را نتوانستیم پاک کنیم.
گفتی مساله رفتن است
من نوشتم بودن
و ما هر دو گریستیم برای تنهایی هامان
برای تنهایی های همه آنها که می شناختیم و دیگر به یاد نمی آوردیم
همه آنها که می شناختیم و از دست دادیم
همه آنها که می شناسیم و قایمشان می کنیم
همه آنها که می شناسیم و از برابرشان پنهان می شویم
در پارکی در تهران -پنهان مثل مرواریدی درصدف
آفت زده و پیچیده در کاغذهای رنگی:
آماده صادرات.
5/4/1389
تهران