جذام خانه : دو


منزل
قديما
چاپار
 

۱۳۸٩/٩/۳

 

عزیزترنانم

 

دوستان و سروران عزیزم:

کلیه مطالب این وبلاگ به آدرس :

drarash2.blogfa.com

 انتظار دیده بوسیتان را در آن آدرش دارم...

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٩/٩/۳

 

عزیزترنانم

 

راست نمایی در تقدیس دروغهای مدرن

یا واکاوی نسل تناقض ها

نگاهی به کتاب دروغهای مقدس اثر حامد ابراهیم پور

سیطره ادبیت به معنای کاربرد روساختی عناصری که به ظاهر واجد تاریخچه و بار ادبی هستند و واکنش عاطفی شناختی به آنها احضار دلالتهای بینا متنیست ،سیطره ای است که نه تنها در روساخت بلکه ژرفساخت هر متنِ محصول چنین تمامیت خواهی را هدف می رود. تمرد و تبری از چنین سیطره ای از طرفی فعالیتی نا خود آگاه و واکنشی نسبت به عاطفه تمامیت خواه آن است و از طرفی واجد خصلتهاییست که آن را با کلمه مدرن توصیف و تبیین می کنیم. این شکل از مدرن شدن که واکنشی نسبت به تمایلات سنتی و مقاومت در برابر مدرنیزاسیون است تا زمانی که دغدغه ای انسانیست قابل ستایش خواهد بود و در شکل وسواس گونه اش بدل به ناهنجاریهای غیر ادبی و غیر متنی خواهد شد که بار دیگر مولف را درگیر و معطوف ساحتهایی به همان حد سطحی و حاشیه ای خواهد کرد. این جزیره های بیرونی و غیر ادبی که فارق از ادبیات و فرم اندیشی درگیر اغتشاشات ذهنی و روزمرگیهای هرزه هر روزه هستند گرفتاریهای فیزیکی و ذهنی اجتماع را به شکلی به ظاهر جسورانه و در عمل بی اثر و منفعل مطلع قرار می دهند. با این همه مدرن اندیشیدن گرچه وضعیت رئال هستی ما را توضیح می دهد اما در هستی ادبی جهان سوم مضحکه و غیر واقعی جلوه می کند. گویی تناقض وجود تاریخی جامعه شرقی و تمایل به مدرن شدن بیش از هر بستر دیگر در خلاقیت جلوه می کند. این تناقض درگیری امروز ما در رویارویی با اشکال خلاقانه زیستن است. هستی ما جلوه های محرزی از بار هستی مدرن را ارایه می دهد و انفعال ذاتی و تاریخی برابر خلاقیت متکی به اشکال تاریخی است. اینکه جهان سوم موضوع مدرنیسم است شاید به نحوی توضیح دهنده وضعیت فعلی باشد. و هر گاه تلاشی برای خروج از این نقش صورت می گیرد به نظر تمسخرآمیز می رسد. مساله اساسی جهان سوم یافتن نقطه ای متوازن است. توازنی که بین دو نوع شناخت دو موقعیت شناختی و هستی دوگانه اش ایجاد گردد. متونی که راهکار ایجاد توازن میان میل تاریخی ما برای بازگشت و هستی واقعی ما برای پیشرفت را آگاهانه تجربه می کنند و پایه تالیف خود قرار می دهند احتمالا خواهند توانست وضعیت گذار فعلی را به وضعیتی نه منفعل که فاعل بدل کنند. یکی از تمایلات تاریخی ما تمایل به ادراک یکسان شعر و موسیقیست. گرچه تلاشهای نیما و شاملو برای آشتی دادن این باور همگانی و با استفاده یکی از فرمهای و قالبهای شعر پارسی و استفاده دیگری از آرکاییسم زبانی نتایج قابل درنگی پدید آورد اما تغییر پایه های شناختی زمانی طولانی تر نیاز دارد. یکی از این راهکارها ورود تمهیدات جدید شعر و متن به جهان قالبهای کلاسیک است. ابتدایی ترین مساله شعر کلاسیک در ورود به دایره شناختی انسان مدرن عرضی بودن آن بود. شعر کلاسیک بیت به بیت خوانده می شد در حالی که شناخت مدرن خواهان متونی بود که یک کل را به طور پیوسته دنبال کند . این مساله که چگونه در قالبی که اساسا برای جمله جمله خوانده شدن طراحی شده است پیرنگی عمودی را خلق کنیم پاسخهای عملی و ساده ای یافت. ساده ترین آنها خلق پیرنگی روایی بود. اینک ابیات هر کدام معطوف به دنبال کردن خط روایی متن بودند. اما مساله اینجا بود که شعریت متن با روایی بودن تناقض داشت.راه حل پاساژهای زبانی و بیانی و کاربرد تمهیدات و صناعات شعری بود تا روایت زیر بار این تمهیدات مدفون اما زنده بماند. مساله دیگر استفاده های متفاوت از اجزای شکلی چون ردیف و قافیه بود. ردیفی که می تواند در هر بیت نقش دستوری و معنایی متفاوتی به خود بگیرد و قافیه ای که همین امکانات را به همراه دایره وسیع واژگانی اختیار می کرد. مجموعه این عوامل به همراه توسیع دامنه واژگان کمک به تولید شکلی از غزل کرد که گرچه چهارچوب آوایی و سنتی خود را حفظ کرده بود اما ظاهرا از قوائد معنایی خود تمرد کرده بود و کارکردهای جدیدی یافته بود. با این همه هنوز مساله شعریت در میان بود چه پایه قالب هنوز در اختیار مولف نبوده و نیست. تاکید مجددم بر اینکه این اتفاق چاره ای برای ایجاد توازن میان ذهنیت سنت زده ما و خواسته های جهان مدرن است و کارکرد اساسی آن در گذار این مرحله شناختی به ورطه دیگریست احتمالا حساسیت ما را در این رابطه کمتر خواهد کرد. جهان شعری دروغهای مقدس نیز بر همین پایه ها استوار است .در اشعار آهنگ آخر ،سینما ،شبح:یک و شبح:دو و دردهای تکراری به وضوح اتکای متن به روایت را می بینیم. از طرفی نوع شناخت و دایره واژگانی دروغهای مقدس شناختیست که یکسر با متون همسانش متفاوت است. اول مساله اینست که متن روایت را در قالبی سینمایی می شناسد. به عبارتی روایت متکی به پلانها و سکانسهاست. بدین ترتیب امکان به هم زدن چهارچوب خطی روایت بیش از هر زمان دیگر وجود دارد. گرچه درگیری این کتاب با سنت ادبی ماقبل خود هنوز دغدغه ای قابل لمس است:

من مانده ام و وسعت دردی قبیله ای

 با خاطرات دخترک چشم تیله ای (شبح :یک)

دایره شناختی دروغهای مقدس را نمی توان دایره سنت زده دانست . مولفی که می نویسد :

دلش نخواست که مانند عکسهای قدیمی

 تنش بپوسد و در آرزوی قاب بمیرد (دوباره مرگ)

مولفی درگیر هستی در زمانی خویش است و قاب متنش نظرگاهی از جنس دگرگونیهای اطرافش است.متنهای دروغهای مقدس بیشتر از عناصر شهری که منعطفانه خود را تقدیم اشکال نو می کند درگیر اشیا هستند. جهان متن پر از اشیا است و بواسطه همین اشیا سراغ شناخت جهان پیرامونش می رود. متن دست به تجزیه می زند و سپس با کنار هم گذاشتن عناصر حاصل از این تجزیه کلیتی پدید می آورد که درونمایه تغزلی آن همواره هویداست:

در من غریبه ای بدنش درد می گرفت

 سلولهای خیس تنش درد می گرفت

 در دست چپ:مچاله شده قرص خواب من

در دست راست:بطری خیس شراب من

 ...

با کفش صورتی ،دهن غنچه ی گلی

 با چشمهای ملتهب گیج الکلی (شبح :دو)

 بدین ترتیب خواننده دروغهای مقدس با تجزیه و ترکیب سر و کار دارد و نگاه مولف در انتخاب این عناصر به گونه ای عمل می کند که تشخص بیانی متن را به دست آورد. تشبیه و استعاره دو صناعت اصلی اشعار کتاب هستند. و البته هاله ای از مجاز نیز فراز متون تلالویی انکار ناشدنی دارد. و جذاب ترین پاره شعرها همین هاله مجاز است. زمانی که معشوقه کلاسیک نه تنها رخت و لباس عوض می کند بلکه کارکردهای متفاوتی می یابد. این مساله است که اشعار دروغهای مقدس را از جهان تغزلی غزل های معاصر فارسی جدا می کند. اگر مدرن شدن در این متنها در نگاهی دگم و در عین حال سطحی و شتابزده برای تغییر معشوقه سنتی دست به تغییر رخت و لباسش می زند یا به جای سرخاب و سفیداب از ماتیک و کرم پودر استفاده می کنند در شعرهای این کتاب درگیری متن با این تغییر نیست. متن خود را جزیی از این تغییر می بیند و بی اینکه جایگاه دست نایافتنی مولف کلاسیک را موقعیت خود قرار دهد در سطح و از درون همین جهان جدید با خواننده اش ارتباط برقرار می کند. احضار مداوم متنهای دیگر نیز جهان شعر را بسط می دهد. این احضار که البته بی تکلف صورت می گیرد اگر چه در ظاهر تنها نامیدن عناصر بواسطه این متون دیگر است اما بیشتر تمایل به تسخیر این جهانهای دیگر به نفع متن دارد. پس از خواندن دروغهای مقدس پرسشهای خواننده از متن پیرامون شعریت نیست. درباره چگونگیست. شاعرانگی در شعر ها دامنه روایی متن را زیر ضرباهنگ خود می گیرد. گرچه هیمنه روایت همچنان نزدیک و دور بر متن سایه می افکند اما دریافت شاعرانه متن از روایت و یافتن سکوهای پرتاب به بیرون از این خطوط روایی یا به عبارتی همان مجازی که ورای شعر و در کنارش می ایستد به شعر ها کمک می کند که درگیر اتمام روایت خود نباشند. از طرفی خواننده مرعوب این سکوها پرش و این پاساژهای زبانی هم نیست. آنها به همان شکلی که در متن احضار می شوند شناخته می شوند و ارجاع به بیرون از متن تمایل متن نیست. تسخیر نشانه هایی با دلالت به بیرون از جهان متن به توسط کلیتی واجد منطق شعری مهم ترین و اساسی ترین رکنیست که شعر ابراهیم پور را از جهان شاعرانه اطرافش مجزا کرده و تشخص می بخشد. برخورد بدوی متن با عناصر بیرونی به مجاز سازنده این کلیت کمک می کند و از طرفی خواننده را بیشتر از ارجاع به بیرون معطوف درونیات خود متن می کند. آیا این ساختمان پیشنهادی که البته در به کارگیری قافیه و ردیف هم تعمدا دست به کار روی کارکردهای شناخته شده و پیشینشان می زند پتانسیل رویارویی با جهان در حال گذار اطرافش را دارد؟ اینکه چنین ساختمانی مستحکم تر از متون مدعی کنارش است ادعایی است که شاعرانگی و مجاز مرسل موجود در تمامیت متن گواه آنست اما اینکه بتواند به خوبی از پس قرار گرفتن در موقعیت در زمانی متن هم بر بیاید مساله ایست که زمان لازم خواهد داشت. بیرون آمدن انسان موضوع مدرنیسم از موزه ها و تنفس در خیابانها و عاشقیت کنار ساختمانهای غول آسای بوروکراسی و پاساژهای عرضه کننده محصولات تکنولوژی و دانش نوین صحنه ای جذاب و دوست داشتنیست. پس دوباره می خوانم:

گناه کوچک آموزگار عالم بود

 اگر بزرگ نبودم،اگر که بد بودم

که زندگی کردن را درست یاد نداد

 به من که مردن را بیشتر بلد بودم!

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٩/٤/۱٤

 

ضد عاشقانه

 

                                         

مربوط تو هستم

پلاسیده و مرغوب تر از گمرک

صادر شده ام به نه تنهایی که از مسیر عراق تا امامزاده ای در میدان تجریش پیرتر و بردبار به انتظار تن می دهد

صادر شده ام به خیابانی صورتی  ،مستور لای درختها و سنگین درون ترافیک پایتخت

پرونده ام در شعبه دوم جنایی دادگستری زیر دستهایت ورق خوران و لرزان

تو کنار پرنده هایت سکوت و شراب را ورق می زنی

در خیابان الف تهران.

پستم کرده ای به تابلوی بلواری در غرب

مرجوع شده ام به صدایی نیمه شب،ریز ریز که از پله ها بالا می ریخت و هراسیده از رنج و نمک می گفت .

نمناک موجی جنوب

و جمعی پارک ملت.

پا به پای اتوبان تهران- کرج

کرج- قزوین

رنگ یاس و عطر صفحه کلاچ.

پستم کرده اند تا دره ای  کنار ملخها و قورباغه ها

آوازهای عجیبی بخوانم.

نیم گمشده من در نایلونهای فروشگاههای زنجیره ای زنجیر شده ست به ماشین لیاسشویی

و نیم گمشده من در وردهای تبت ،مست و درگیر جریانی از برف و سقفی ورم کرده از ذات الریه.

آوازهای بیگانه خواندیم در زیرزمین هفت طبقه

ترانه  و تنبور به دست گشتیم در پارکهای زعفرانیه

و پارکینگ هنوز برای دل دل کردنهامان جا ندارد.

-رویاهای هزار پاره

-نورافکنهای نیلی در لونا پارک

-آسفالت ویران کوهی در شرق

-تمایلات پوچ زنهای دادگاه خانواده

-جادوگریهای مردانه در ویلایی در برزخ تاکسیها و تفاله های قهوه و طاعون و بیمارستان و یاس

-نمایش های نا تمام تمام تالارهای تئاتر شهر

-سرودها ،وردها ، صبوریها ،دروغهایی از پوست و گوشت و استخوان

-شعرهای نامفهوم ،شعر های شالیزار میدان انقلاب  ،شعرهای اتوبان همت ،شعرهای شکوفایی ،شعرهای مرگ و عصیان

- کلماتی که دوستشان داشتیم

با اینها فرار می کنیم

-چمدانی از فیلمهای هالیوودی کتابفروشی خانوادگی کوچه یک طرفه ،طرفهای سفارت آفریقا

(که گرممان شده بود ناجور و عرق می ریختیم و بنزین نداشتیم که شبانه سطل آشغالهای گاز اشک آور و

سیاه پوست را بسوزانیم مگر معجزه ای شود در خیابان ولی عصر

مگر در تاریکی یکی یکی تیربرقها اتصالی کنند و ببینیم آن شعله آسمانی را در کف آسفالت متورم و عق زنان خیابان دربند)

-ساکی از  زرنیخ و قره نی

از تابلوها از اخطارها از ممنوعیتهای ورود ،خروج ،عبور و مرور و

 عکاسی(که هنوز آلبومی از سیاهپوستهای سفارت را ورق می زنی و به خاطر گرسنگی ،خون و چشمهای هراسیده و غمناکشان گریه می کنی)

-ارکستری برای عشق

-سی.دی های مثل کراک مثل هرویین در عروق مغز

-نشئه رانی هایمان  در دربار پاساژهای میدان ونک ،میدان ولی عصر ،میدان محسنی

با اینها اشکهایمان را نتوانستیم پاک کنیم.

گفتی مساله رفتن است

من نوشتم بودن

و ما هر دو گریستیم برای تنهایی هامان

برای تنهایی های همه آنها که می شناختیم و دیگر به یاد نمی آوردیم

همه آنها که می شناختیم و از دست دادیم

همه آنها که می شناسیم و قایمشان می کنیم

همه آنها که می شناسیم و از برابرشان پنهان می شویم

در پارکی در تهران -پنهان مثل مرواریدی درصدف

آفت زده و پیچیده در کاغذهای رنگی:

آماده صادرات.

5/4/1389

تهران    

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٩/٤/۱٤

 

ضد عاشقانه

 

اینکه من بیشتر اینجا هستم...:

drarash2.blogfa.com

 

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٧/٧/٦

 

.......

 

این ساراندا, تو کوچه های کدام بارانی ما پیدا شد؟ از خودم می پرسم این ساعتهای شنی این عقربه های مست که هیچ وقت تماشایم نکرده اند بازیچه چه کسی شده اند که تمام تابستانها را از تو قایم می کنند؟ سرمهای ناپاک قطره قطره های آخرین باران زمینند چترت را کنار بگذار این نشئه آخرست که نفسم را بند آورده و اگر فراموش کنی سلولهایت را اتم به اتم, کودکی ما از ویرانه ها سر در می آورد. هیسسسسسس شده ایم ! کاش این پله ها تمام می شدند امحاء و احشا ی ماست رو پیاده رو رو تابستان 87 و تمام دوریهای بی پایان سیاره نمی دانم چه ام شده که فقط آس می آورم می دانم که هر چه دارم نذر این آخرین باران خواهم کرد می دانی که ! بند نمی آید...

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٧/٧/٢

 

 

 

هلهله می کنم با باران

با ناودانها و سقفهای ساراندای تو که از من دور می شود گاهی

یا گاهی در عکسهای سالها پیش زنی تاریک پیدا می شود

از دخترعموهای ریزه میزه ام می ترسم

از گیسهای بالغ و نگاههای تازه تازه خیسشان می ترسم

و بعضی اوقات که لبخندی نمی ماند برایمان از نرگس  هم می ترسم

از سینما جمهوری یا کافه های این بالا بالاها که قد می کشند  در حلقه حلقه های دود مگنا و

      فرشتگانی که فراز باران ایستاده اند و نگاهمان می کنند و دعاهایی نامفهوم را روی طره های قهوه ایت می ریزند

واینکه پیاده و چرک در انقلاب تو  در کتابفروشیهای بی دفاع و آبمیوه فروشهای مست سر برمی گردانی و نگاه می کنی به آخرین قطره

سر بر می گردانی و لبخند می زنی از پیکان مدل 60  از کوچه های شهیدانت

عکس کوچکیست که قاب می کنم

می بویم

می بوسم

 

قبول کن

این آخرین بهانه است:

هنوز اینطرفها باران می آید

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٧/٧/٢

 

 

 

همه رستگاران زمین

بخشی از یک روایت بلند

 

سه بار مرور می کنم اسم بانی این نوشته را تا بعد که می نویسم مطمئن باشم این نه قرار است شعر باشد نه داستان نه حتی یک جور ابراز احساسات.حالا مطمئنم که می خواهم درباره هستی غریب خودمان بنویسم.اما نمی دانم که از کجای این مساله شروع کنم .بگذارید بنویسم که ما آدمهای نابود شده هستیم.اکثرمان گیجیم و فکر می کنیم باید کاری بکنیم درباره زندگیمان اما حتی وقتی در خیابانها به دنبال این تحول هستیم هم بیشتر به دنبال لحظه ای هستیم که تنها در  رختخوابهای قیژ قیژو یا روی موزاییکهای سفت آپارتمانها دراز کشیده ایم.

این مساله یک جورهایی در رفتار منگ و نگاههای خسته مان پیداست.با این حال گه گداری اتفاقهایی در این زیستنهای خسته می افتد که تکانی به خودمان می دهیم و می خواهیم که کاری کنیم.نمی خواهم این را الان بگویم اما واقعیت اینست که خیلی زودتر از آن که بخواهیم اینها هم رنگ می بازد و باز می فهمیم که یک جور توهم سراغمان آمده.این طور است که کسی نباید خیلی خنده های مارا باور کند و از طرفی باید گریه هامان را خیلی جدی گرفت.نباید خیلی در گفتن فلسفه بافی کرد این یک اصل مهم ادبیست.با این حال فقط اضافه می کنم که ما همیشه اینطور نبوده ایم .یعنی یک زمانی که از الان فاصله دارد ما آدمهای خوشبختی بودیم .شاید حتی خوشبخت ترینها.بعد یک باره همه چیز عوض شد.همه چیز رنگ عوض کرد و داستان ما روایت جدیدی را سر گرفت.اینها را زیاد به کسی نمی شود گفت. چون آدمهای بعد از ما که الانمان را می بینند باورشان نمی شود که ما همیشه این طور نبوده ایم و آدمهای قبل از ما مسخره مان می کنند به خاطر این اراجیف.پس بگذارد اینها یک جور راز باشد بین ما و شمایی که اینها را  می خوانید.و اگر فکر کردید بعضی وقتها غصه داشت اذیتتان می کرد یک کم به ما فکر کنید تا ببینید که غم داشتن به این راحتی ها نیست.آن وقت یک کم خوش باشید و یک کم به ما هم فکر کنید و اگر شد تلفنی هم به ما بکنید.حتی اگر فحش هم بدهید خوشحال خواهیم شد.گفتم اینها را یک نفری باعث شده که بنویسم.و دلم می خواهد الان باز برای خودم یاد آوری کنم که اینها را بیشتر می خواستم با آن آدم در میان بگذارم ولی چون الان دستم به او نمی رسد و ترجیح هم می دهم که دستم به او نرسد و او هم همین را دوست دارد پس چیزی از اسمش نمی گویم.زیاد خوش شانس نیستید که شما هم دارید اینها را می خوانید.اما چه می شود کرد آدم همه کارهایش را برای خوشی نمی کند یا بعضی وقتها از دستش در می رود و یک اتفاقی برایش می افتد که دیگر افتاده و دماغش را سوزانده.کاریش هم نمی شود کرد.مثل حالای شما.شروع کردن سخت بود اما انجام شد.پس با من بشنوید و بخوانید که روزی روزگاری در کشوری که ما در آن زندگی می کنیم ....

 

 

 ***

 

 

 در آن روزهایی که شما نبودید و ما هم نبودیم  و پدرانمان  هم نبودند  در یکی از این شهر کوچولوهای شمالی مردی بود که هر روز با دوچرخه زهوار در رفته اش کوچه های بیست سالگی را پی دختر پر ناز و عشوه شهرش می رفت.آسمان آن موقع ها آبی تر از الان بود و موهای گریس زده پسر زیر نور آفتاب می درخشید مثل جفت چشمهای میشی و پیرهن سفید گل و گشادش و باد موها را عقب می داد.بله داستان ما از همین جاها شروع می شود .مادریزرگ جلو جلو می رفت و نگاههای غمزه ناکش دل پسر را بی تاب تر می کرد.کاش بودیم ومی دیدیم که چه طور می رفت پدربزرگ.چه طور دلش تاپ تاپ صدا می کرد .دوچرخه آرام زیر پاهای پدر بزرگ صدا می کرد.اما او مست نگاههای هر از چند گاه دختر بود.این لبخندها و نگاههای گاه گاه می کشاندندش.تا همینها باشد که  که همه ما باشیم و دنیا یک کم به خودش بیاید با خاطره ماهایی که گوشه ای در کمر پدربزرگ وول می خوردیم و بی تاب بودیم برای بدنیا آمدن .مادربزرگ آرام از گوشه چشمها دل پدربزرگ را خط خطی می کرد .چه ساعات و لحظاتی گذشت برای آنها وقتی در ساحل شمالی تنگ آغوش هم لم می دادند و به موج موج خزر خیره می ماندند .وانگار دیگر نمی خواستند زمان اصلا بگذرد.نمی خواستند لحظه ای از کنارشان بلغزد که در آن حضور هم را نفهمیده باشند.این خاصیت همه ما بود وهست.و این را هر کسی نمی داند.نمی تواند که بداند.نمی داند که ضعف همه فامیل ما در آن نقطه است.در جایی که دلهای کوچکمان بلرزد و بدنهامان گر بگیرد.آن وقت است که ما آرامیم مثل همه موجهای تابستانی خزر و کسی دیگر نمی تواند آن آرامش را از ما بگیرد .و ما همه زندگیمان را پی همان یک لحظه می گردیم.این را به کسی نگویید و به روی خودتان هم نیاورید که این را می دانید.چون برای ما خطرناک است.برای پدریزرگ هم خطرناک بود.خطر پشت تپه های ماسه و شن کمینشان را می کشید وقتی آرام آرام لبها روی هم می لرزیدند و دستها نوازش کنان تمام آن نوار شمالی را طی می کردند.اسمش امروز یک کم دروغ به نظر می رسد اما می دانم که در تمام خاندان یک جور تپش غیر عادی سینه ها وجود دارد در سینهای مشکی زنهای خاندان و در سینهای گشاد مردها.اسمش عشق هم نباشد طوری  نیست.اما یک چیزی هست.غروب خزر آن روزها باید دیدنی تر از حالایش بوده باشد و چه نشئه و مست آن دو بر می گشته اند به خانه هایی با سقف ایرانیتی که بوی نم دریا همه اش را پر کرده بود.پدربزرگ هیچ نمی دانست تجربه عاشقانه اش  را همه پسرها و دخترهایش تجربه خواهند کرد و بعد مثل یک جور سرماخوردگی ملایم در همه شهر پخش خواهد شد.19 ساله گی پدریزرگ مثل 30 سالگی پسر بزرگش مثل 29 سالگی نوه پسریش مثل 20 سالگی دخترش مثل 35 سالگی عمو محمد و همه آنهای دیگری که خواهم گفت برایتان زیبا بود.و باقی عمرش همه سعیش را کرد تا آن خاطرات زنده بمانند مثل معتادی بود که همیشه دنبال آن نشئه اولست.اینها را اول گفتم .قایم کنید اینهارا .کسی نباید بداند جز ما و شما و همین.فقط یادتان باشد اگر چشمهای یکی از ما سرخ و منگ روی شما ایستاد به او نه نگویید.چون یک جورهایی عاشق شما شده و اگر نه گفتید به....به رستگاری نه گفته اید.اینست اصل داستان و باقی حرفهایم روایت اینست.روایت رستگاران زمین.

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٧/٥/۱۳

 

 

 

قسمت1

کنش بیانی وکارکردی زبان در حیطه ادبیات و خلق الساعه بودن جغرافیای متن در شهود مادرانه مولف

نوشتن همین وتمام.جنون سالها و سالها.قدم زدنی لذت بخش که اعصار را در می نوردد.از اولین بشری که زبان را خلق کرد غرقه در لذت حضور اولین کلمه تا آخرین من مولفی که می نویسم.شباهتش با لیبیدو یا هر آن لذت بی حصری که بتوان تخیل کرد.لذت نوشتن و لذت خواندن.اینها دغدغه های منست و اینها درد دلهای من.نمی نویسم که کسی لذت ببرد می نویسم که لذت ببرم.چه می شود که نا متناهی بدل به بازی کمرنگ معانی و زبان بازی سخیف من های نه مولف که توسری خورده و تحقیر شده برای یافتن عرصه ای برای بیان احساسات و اندیشه ها و شعارها می شود؟شاید آغاز این بازی حضور مسکوت نشانه هایی از تهلیل و زوال خلق باشد و به تبع آن نادیده گرفتن ابزار نوشتن باشد.اما وقتی این تقلب اینقدر همه گیر می شود که انرژی واژگانی خیل عظیمی معطوف به این حقارت می گردد ناچاریم که ساز و کارهای بزرگتر و سازمان یافته تری را برایش تعریف کنیم.

1.       بیان

کنش اساسی زبان بیانگریست.هر کلمه هر جمله و هر گقته ای دلالت می کند به چیزی جز خود.و این کنش چنان ذهن را در بر می گیرد که زبان بدل به شیشه ای می شود که جهان از ورای آن قابل تعریف و توضیح می شود.کنش بیانگری و معنا داشتن کنشی ذاتی برای ذهن می شود و دیگر وقتی می گویید اسب به حروف این کلمه  و ضرباهنگ آن فکر نمی کنید وقتی می گوییم برف سرمای آن را حس می کنیم.متن اما به گونه ای دیگر عمل می کند:

نه

این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست

این برف را

که بر ابروی و

بر موی ما می نشیند.

این بار برف نیست که می بارد. کلمه با همه هستی سردش ظهور می یابد.و هر واژه همنشینش هم می بارد.بیانگری کنار می رود شیشه می شکند و بدل به دیواری می شود که مقابلت قد علم می کند.تبدیل آن کارکرد بیانگری به تلأ لو کلمات خود محصول اتفاقی دیگر است. محصول حادثه ای پیش بینی نشده اما شکیل و تراش خورده حادثه ای نه ماورایی که عینی و در دسترس می ایستد و تو نظاره گر ش می ایستی.

بگذارید مرور کنیم:

کلمه تحت کنش دلالت به نشانه ای بدل می شود که مبتنیست بر چیزی غیر از خود آن کلمه...اما آیا کلماتی چون عشق آزادی دوستی و....هم به جهان خارج کلمات دلالت می کنند؟می بینیم که نه.در تعریف عشق باز گروهی از واژه ها هستند که به یاری می آیند.این دلالت از کجا می آید؟سوالی مهم که لازمست کمی در مورد آن فکر کنیم.بهتر است اینطور مطرح شود:

چه چیزهایی نحوه فکر کردن مارا شکل می دهند و تعریف می کنند؟چه کسانی یا چه چیزهایی وادارمان می کنند که ناخودآگاه با شنیدن یک کلمه همه به مدلولهای مشابه فکر کنیم؟این شباهت به خاطر ذات بشریت نمی تواند باشد.چه فکر ما در مورد آزادی با فکر پدرانمان یا فرزندان احتمالیمان متفاوت است.و نمی توان فکر کرد که نسلهای پیش و پس از ما فاقد این ذات بشری بوده اند.بنابراین عواملی وجود دارند که تعیین کننده شبکه های معناگر ذهنمان هستند و با زمان هم این عوامل تغییر می کنند.بحثی باز و بسیار بسیار گسترده....

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٧/٥/۱۱

 

....

 

1

پسرها صبح به خلوت می روند

خورشید  در آغوششان می لمد که دیگر دهان ماه را کاشی به کاشی نمی بوسد

کافه های سرد با قهوه ای رنگ نوازش تو و لبهای ماه زده ات

آخ...چند تا شیطان و چند تا جهنم چشمک زن خیابانهای تواند

شهری بی خواجوی من    بی نصفه جهانت

پسرها ظهر قایم می شوند

زنبورها باسنهاشان را سیاه می کنند

تنها یک بار دیگر نگاهشان کن

فقط یک بار یک بار دیگر که دارند هم را می لیسند انگار شاخکهادر هم گره می خورند

وبعد

وبعد.

 دیگر اسمت را فراموش کرده ام

گفتی زنی تنها در اتوبان تهران-قم هر روز پیاده می آید؟

نمی روم که ببینم دخترهای ساختمان روبرویی در اتاق خوابشان چه جور لباس عوض می کنند

که د رآشپزخانه شان چه جور لباس می پوشند؟

فقط به زن تنها خیره ام

به ته آسفالت که فرو می رود در صدا

این صبوری منست روی خط تلفن

خوب گوش کن

تنفس توست روی بند رخت

خوب تماشا می کنم

جان دادن ماست این روی هرروزهء هرزگی

لمس کن خوب

چمدانها را از ساعت 5 ترمینال غرب چیده ام تا تو بیایی

خیس

وتا باران بعد صبر کنی که ساعت 7 تعاونی یک ببردمان به همان رودخانه

نازنینم! این حواس کسی نیست که روی ما جمع است

خاطرات ماست

2

به شیشه خانه شما سنگ

به دروازه خانه خودمان آب ریختیم

باران که گرفت مارا سیل برد شمارا زلزله

چه جوری  دیگر به فکر نیم وجب از خانه تو باشم که دشمن اشغالی گرفته؟

قطع کن

من تاب این همه نسکافه و مستی ندارم

کافه ای که تا این وقت شب باز است سر سرم شرط برنامه ای دارد

حیا ندارند مردم که نمی میرند

همه از همین دره ای پرت می شوند که ما تهش کافئین می زنیم

مدت اعتبار ما همین یک دقیقه است

قطع نکن که تا ابد برقصیم  مست مست و عربده بکشیم با مجوز رسمی عربده کشی در نیمه شب هر آپارتمانی

راستی ساعت چند بود که رفتیم؟

زن پیاده اسمش چی بود؟

ما نمرده ایم که هنوز

می بینی

می نویسیم این فصل یک سفر است

چمدان داری بیا

-می دانی که نازنینم-  اما زن تنها چمدان ندارد

نمی دانی چه قدر دیگر مانده؟

 

3

از تلفن کارتی زنگ نمی زنم که

با اولین کلمه پاک می شوی

حالا جرئت داری بگو از کی حرف می زنی؟

بگو .

 
 

arash mansoor

 

۱۳۸٧/٤/٢۸

 

خسرو شکیبایی هم رفت...

 

بازیگر هامون و خواهران قریب هم رفت.سینمای ما حالا تنهاتر است بی شیرینی بازی شکیبایی

 
 

arash mansoor

 

 
جذام خانه

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

arash mansoor

رفقا

سكوي هنر

خیابان 13

افواه

جازما

حميى شريف نيا
غزل معاصر
تن ولگرد

ماريار عارفاني

ماريار عارفاني

شعرهاي تيرىاى

مهىي

حسني

ماؤيار پشتيباني
Persian Blog
 
[ منزل | قديما | چاپار ]